خرید بک لینک
از مطب دکتر بیرون اومدم. خدا رو شکر وضعیتم خوب بود و جای نگرانی نبود. با به صدا در اومدن زنگ گوشیم و افتادن اسم پدرجون بی حوصله گوشی رو جواب دادم:-سلام پدرجونپدرجون: سلام عزیزم خوبی؟-پدرجون چه خوبی؟ به نظرتون الان حال من باید چطوری باشه؟پدرجون: عزیزم اونطوری که تو فکر می کنی نیست...حرف من رو که قب

برچسب: نویسنده: هستی بختیاری تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

خلاصه:داستان،داستانه دوتا مامورموفق اداره آگاهیه که اصلا آبشون باهم تویه جوی نمی ره!یکیشون سرگرد سورن صادقی و دیگری سروان عسل آرمان. داستان از جایی شروع می شه که اداره آگاهی واسه دستگیری یه باند بزرگ قاچاق مواد مخدر مجبوره که دوتا مامور زبده رو بفرسته به عنوان یک زوج داخل این باند.واولین گزینه ها کس

برچسب: نویسنده: هستی بختیاری تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

مقدمه:کنار بغض خیس پنجره می نشینم…با سرانگشتانم روی تن سرد شیشه، قلبی را نقاشی می کنم…قلب؟کدام قلب؟همان قلبی که بازیچه ی غرور تو می شود ولجبازی های من؟تو در دریای غرورت غرق می شوی و من زنجیره ای ازلجبازی هایممی بافم!!!به همین آسانی تو از من دور می شوی و من از تو…می دانی؟میان من تو فاصله استنه فاصله

برچسب: نویسنده: هستی بختیاری تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

سورن که منو دید انگار نجات پیدا کرده باشه به انگلیسی گفت:اومدی؟فهمیدم دخترا انگلیسی ان…عسل(انگلیسی):آره یکم تو اتاق حوصله ام سر رفت…تو چرا اینجایی فکرکردم می ری یه جای دورترسورن:مطمئن بودم میای پایین جایی نرفتم که گمم نکنیلحنش مهربون شده بود می دونستم بخاطر دخترها اینطوری صحبت میکنه…اون دختر وسطیه ب

برچسب: نویسنده: هستی بختیاری تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

صفحه بندی